همه کاره جهان
غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست
غنچه آن روز ندانست که این گریه ز چیست !
باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیلگریه باغ فزون تر شد و چون ابر گریست
باغبان آمد و یک یک همه گلها را چیدباغ عریان شد و دیدند که از گل خالی است
باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل ؟!گفت : پژمردگی اش را نتوانم نگریست
من اگر ز روی هر شاخه نچینم گل راچه به گلزار و چه گلدان دگر عمرش فانی است
همه محکوم به مرگند چه انسان ، چه گیاهاین چنین است همه کاره جهان
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر ۱۳۹۰ ساعت 18:40 توسط سکوت
|