غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست

 غنچه آن روز ندانست که این گریه ز چیست !

 باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل

 گریه باغ فزون تر شد و چون ابر گریست

 باغبان آمد و یک یک همه گلها را چید

 باغ عریان شد و دیدند که از گل خالی است

 باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل ؟!


گفت : پ‍‍ژمردگی اش را نتوانم نگریست

 من اگر ز روی هر شاخه نچینم گل را

 چه به گلزار و چه گلدان دگر عمرش فانی است

 همه محکوم به مرگند چه انسان ، چه گیاه

 این چنین است همه کاره جهان