میدونید درد زایمان یعنی چی ؟؟


میدونید درد زایمان یعنی چی ؟؟
درد زایمان را از سخت ترین و شدیدترین دردها دانسته اند؛ دردی که ناچار برای به دنیا آمدن هر انسان، زنی تحمل می کند.
...
یک انسان در حالت طبیعی می تواند تا ۴۵ واحد درد را تحمل کند.
۴۵ واحد آستانه تحمل درد نامیده می شود و پس از آن سیستم عصبی بدن به صورت اتوماتیک برای حذف این فشار بر مغز روشی را متناسب با شرایط اتخاذ می کند که یکی از این روش ها می تواند بیهوشی و غش باشد.
جالب این که یک زن هنگام زایمان دردی معادل ۵۷ واحد را احساس و تحمل می کند. در واقع این میزان درد، معادل شکسته شدن همزمان ۲۰ استخوان است

بسلامتی تمام مادران

قدر زر زرگر شناسد ؛ قدر گوهر ، گوهری !



مرد جوانی به نزد " ذوالنون مصری " آمد و شروع کرد به بدگویی از صوفیان .
ذوالنون انگشتری را از انگشتش بیرون آورد و به مرد داد و گفت : این انگشتر را به بازار دست فروشان ببر و ببین قیمت آن چقدر است ؟

مرد انگشتر را به بازار دست فروشان برد ولی هیچ کس حاضر نشد بیشتر از یک سکه نقره برای آن بپردازد .

مرد دوباره نزد ذوالنون آمد و جریان را برای او تعریف کرد .
ذوالنون در جواب به مرد گفت : حالا انگشتر را به بازار جواهر فروشان ببر و ببین آنجا قیمت آن چقدر است .

در بازار جواهر فروشان انگشتر را به قیمت هزار سکه طلا می خریدند !
مرد شگفت زده نزد ذوالنون بازگشت و او را از قیمت پیشنهادی بازار جواهر فروشان مطلع ساخت .

پس ذوالنون به او گفت : دانش و اطلاعات تو از صوفیان به اندازه اطلاعات فروشندگان بازار دست فروشان از این انگشتر جواهر است .

قدر زر زرگر شناسد ؛ قدر گوهر ، گوهری !

گربه صفتی...


یه سگ اینجوری فکر میکنه:

این آدمِ به من غذا میده, نازم میکنه, دوستم داره, حتماّ خداست!

یه گربه اینجوری فکر میکنه:

این آدمِ به من غذا میده, نازم میکنه, دوستم داره, حتماّ من خدا هستم!

به این میگن گربه صفتی...

هفت اصل مهم


گفته میشه « بیل گیتس » ، رئیس « مایکروسافت » ، در یک سخنرانی در یکی از دبیرستان‌ های آمریکا ، خطاب به دانش ‌آموزان گفت : در دبیرستان خیلی چیزها را به دانش ‌آموزان نمی ‌آموزند . او هفت اصل مهم را که دانش ‌آموزان در دبیرستان فرا نمی ‌گیرند ، بیان كرد .

این اصول به شرح ذیل است :

اصل اول : در زندگی ، همه چیز عادلانه نیست ، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید .
.
اصل دوم : دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست . در این دنیا از شما انتظار می ‌رود که قبل از آن ‌که نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید ، کار مثبتی انجام دهید .
.
اصل سوم : پس از فارغ ‌التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام ، کسی به شما رقم فوق ‌العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد . به همین ترتیب قبل از آن ‌که بتوانید به مقام معاون ارشد ، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید ، باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید .
.
اصل چهارم : اگر فکر می ‌کنید ، آموزگارتان سختگیر است ، سخت در اشتباه هستید . پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سختگیر تر از آموزگارتان است ، چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد .
.
اصل پنجم : آشپزی در رستوران ‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد . پدر بزرگ ‌های ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند ، از نظر آن ها این کار « یک فرصت » بود .
.
اصل ششم : اگر در کارتان موفق نیستید ، والدین خود را ملامت نکنید ، از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید .
اصل هفتم : قبل از آن که شما متولد بشوید ، والدین شما هم جوانان پرشوری بودند و به قدری که اکنون به نظر شما می‌ رسد ، ملال ‌آور نبودند .

شازده كوچولو


شازده كوچولو از روباه پرسيد:
از كجا بفهميم دير شده؟!

روباه جواب داد :

وقتى دير بشه، ديگه فهميدن و نفهميدن تو مهم نيست . . .

ﺟﺎﯼ ﭘﺎﯾﺶ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ


ﺁﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻋﺎﺩﯼ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ...
ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺶ, ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﺎﯾﺶ ...
ﻭ ﺗﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﮐﻼﻓﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ ...
ﺍﺯ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺶ, ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﺶ, ﺗﻮﻗﻊ ﻫﺎﯾﺶ ...
ﻭ ﭼﻮﻥ ﺗﺼﻮﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﺴﺖ, ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﺩ؛
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ ...
ﻧﮕﺮﺍﻧﺶ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﯼ ...
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﯽ ...
ﺍﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﺴﺖ ...
ﺍﻣﺎ ...
ﺍﻭ ﻫﻢ ﺁﺩﻡ ﺍﺳﺖ ...
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﺩ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﺶ ﺑﺮﺳﺪ, ﮐﻮﻟﻪ ﺑﺎﺭ ﺍﻧﺪﻭﻫﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﻣﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﯽ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ...
ﺣﺴﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ, ﺑﯽ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ﺍﻣﺎ ...
ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ ...
ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺟﺎﯼ ﭘﺎﯾﺶ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ

* جملات وطن پرستانه بابک خرمدین هنگام اعدام


* جملات وطن پرستانه بابک خرمدین هنگام اعدام

بابک خرمدین سردار دلیر ایرانی بود که بیست و دو سال در برابر استیلای اعراب بر میهن جنگید. او هزارن نفر از اعراب متجاوز را به هلاکت رساند و اقتدار اعراب را لگدکوب کرد.اما سرانجام بابک با نیرنگ افشین سردار خائن هموطن اسیر شد در سامرا مرکز خلافت عباسی به طرز وحشیانه ای اعدام شد.روز قبل از اعدام،خلیفه با بزرگان دربارش مشورت كرد كه چگونه بابك را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند وی را ببینند. بنا بر نظر یكی از درباریان قرار برآن شد كه وی را سوار بر پیلی كرده در شهر بگردانند. پیل را با حنا رنگ كردند و نقش و نگار برآن زدند؛ و بابك را در رختی زنانه و بسیارزننده و تحقیركننده برآن نشاندند و درشهر به گردش درآوردند.پس ازآن مراسم اعدام بابك با سروصدای بسیار زیاد با حضور شخص خلیفه برفراز سكوی مخصوصی كه برای این كار دربیرون شهر تهیه شده بود، برگزار شد.برای آنكه همه‌ی مردم بشنوند كه اكنون دژخیم به بابك نزدیك میشود و دقایقی دیگر بابك اعدام خواهد شد، چندین جارچی در اطراف و اكناف با صدای بلند بانگ میزدند نَوَد نَوَد این اسمِ دژخیم بود و همه اورا میشناختند . ابن الجوزی مینویسد كه وقتی بابك را برای اعدام بردند خلیفه دركنارش نشست و به او گفت: تو كه اینهمه استواری نشان میدادی اكنون خواهیم دید كه طاقتت دربرابر مرگ چند است! بابك گفت: خواهید دید.چون یك دست بابك را به شمشیر زدند، بابك با خونی كه از بازویش فوران میكرد صورتش را رنگین كرد. خلیفه ازاوپرسید: چرا چنین كردی؟ بابك گفت: وقتی دستهایم را قطع كنند خونهای بدنم خارج میشود و چهره‌ام زرد میشود، و تو خواهی پنداشت كه رنگ رویم از ترسِ مرگ زرد شده است. چهره‌ام را خونین كردم تا زردیش دیده نشود .

به این ترتیب دستها و پاهای بابك را بریدند . چون بابك برزمین درغلتید، خلیفه دستور داد شكمش را بدرد…. پس از ساعاتی كه این حالت بربابك گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا كند.

پس ازآن چوبه‌ی داری در میدان شهر سامرا افراشتند و لاشه‌ی بابك را بردار زدند، و سرش را خلیفه به خراسان فرستاد .آخرین گفتار بابک (به نوشته کتاب حماسه بابک اثر نادعلی همدانی) چنین بوده است :تو ای معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود . تو اکنون که مرا تکه تکه میکنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت ! این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد .من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند مازیار هنوز مبارزه میکند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن گرامی را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند.

معنای 10 سال رو کی میفهمه؟


معنای 10 سال رو کی میفهمه؟



زن و شوهری که پس از 10 سال تازه طلاق گرفتند







معنای 7 سال رو کی خوب میفهمه؟



دانشجوهای فارق التحصیل پزشکی







معنای 4 سال رو کی میفهمه؟



بچه های کارشناسی که مشروط شدن و اخراج شدن از دانشگاه







معنای 2 سال رو کی خوب میفهمه؟



سرباز فراری ها







معنای 1 سال رو کی خوب میفهمه؟



پشت کنکوری ها!







معنای 1ماه رو کی خوب میفهمه؟



کسانی که 30 روز ماه مبارک رمضان رو روزه گرفتن







معنای 1هفته رو کی خوب میفهمه؟



سر دبیرهای مجلات هفتگی!







معنای 1روز رو کی خوب میفهمه؟



کارگرای روز مزد







معنای 1ساعت رو کی خوب میفهمه؟



عشاق منتظر







معنای یک دقیقه رو کی خوب میفهمه؟



اونایی که از اتوبوس جا موندن







معنای یک ثانیه رو کی خوب میفهمه؟



اونایی که در تصادف جون سالمی به در بردن







معنای یک دهم ثانیه رو کی خوب میفهمه؟



اونایی که تو المپیک مقام دوم رو به دست آوردن







فقط خواستم بگم قدر لحظه لحظه های زندگیتون رو بدونید خیلی زود تموم میشه...!

..............!


عمری تقلید شطرنج بازان حرفه ای را در اوردیم

ناگاه فهمیدیم که اصلا حریفی در کار نیست که مارا مات کند

ما مات بی حرکتی خودمان شده ایم.......

یه دیالوگ زیبا از فیلم دلشکسته: امیرعلی(شهاب حسینی):



خواهر دیگه نمیخوام خواهرم باشی...
میخوام نفسم باشی خواهر

زیباترین دیالوگ از سریال زمانه توسط بهار همسر بهزاد:




عشق از کسی اجازه نمیگیره.

وقتی میاد سراغت که انتظارش رو نداری

ساکته اماوقتی حرف میزنه صدای بلندی داره

مثه جنگ میمونه شروعش آسونه اما خاتمه دادن بهش سخته

و فراموش کردنش تقریبا غیر ممکنه .

سلامتی همه دختر پسرای ساده"


ن نه میتونم موهامو بلوند کنم ...
نه پاشنه 15 سانتی پام کنم ...
نه ساعت 12 شب باهات بیام بیرون ...
نه میام مهمونی،نه لب به مشروب و سیگار میزنم ...
نه باهات هم خواب میشم!
...نه عزیزم، من نیستم ...
من موهام مشکیه ...
تیپم سادست ...
اخلاقم اینه ...
کفشامم همه اسپرت!
ساعت 9 شب هم باید خونه باشم!
من اینم...!!!
سلامتی همه دختر پسرای ساده"
هرکی هم میگه وجود نداره باید بادمپایی ابری خیس بکوبی تودهنش ...♥

مرد هم قلـــــب دارد . . .


مرد هم قلـــــب دارد . . .

فقط صدایش یواش تر از صدای قلب یک زن است ،

مرد هم در خلوتش برای عشقش گریه میکند ،

شاید ندیده باشی ،

اما همیشه اشک هایش را در آلبوم دلتنگیش قاب میکند . . .!!

اینجا ایران است .


اینجا ایران است
.
.
دختر که باشی:
اگر زیبا باشی, عطسه کردنت را هزار نفر لایک میکنند ؛
... اما قیافه که نداشته باشی, عاشقانه ترین احساساتت خریدار ندارد..
پسر که باشی:
اگه پولدارباشی قیافه ی زشتت از گلزار هم خوشگل تر دیده میشود ؛
بی پول باشی فقط کامنت آگهی ترحیمت لایک میخورد..
و این حقیقت جامعه ی ماست

..............!


کلافه ام ٬ درسـت شبیهِ لحـظه ای که مادربزرگ نمـی تواند سـوزن نخ کنــد ...!!

..............!


برای این که قومی خوب سواری بدهد باید احساس انسان بودن از او گرفته شود

باران میبارید


باران میبارید

كودكی رو به آسمان پرسید

چرا میگریی؟ اما جوابی نشنید

دستانش را به سمت آسمان دراز كرد و گفت:

نزدیك تر بیا تا اشكهایت را پاك كنم.

چه مردم عجیبی هستیم...


چه مردم عجیبی هستیم...
دیروز برای کمک به همدیگه در رقابت بودیم و امروز برای دور زدن همدیگه...
دیروز بچه ها از پدر و مادر حساب میبردن و امروز پدر و مادر از بچه ها...
دیروز پارگی لباسها نشانه فقر بود و امروز نشانه روشنفکری...
دیروز برای داشتن حجاب می جنگیدیم و امروز برای نداشتن آن...
آیا لحظه ای فکر می کنیم...
که جنگ و رقابت فردایمان برای چه خواهد بود؟

ای کاش می دانستیم


چه رسم بدی داریم
وقتی میخواهیم بی لیاقتی یک خانم را اثبات کنیم می گوییم:
فاحشه است...
وقتی میخواهیم ناکارآمدی یک مدیر را اثبات کنیم میگوییم:
دزد است...
وقتی میخواهیم نامشروع بودن اسراییل را اثبات کنیم می گوییم:
هلوکاست افسانه است...

ای کاش می دانستیمهمیشه آسان ترین راه، درست ترین راه نیست...


""جنس ارزون زیاد مشتری داره"""


دختر خانمی که میگی با چنتا پسر دوستی وبه این کارت افتخار میکنی..
دختر خانمی که چپ چپ نگاه کردن یه پسرو . میری واسه دوستات

تعریف میکنی و دلت خوشه که دوستات به تو حسودیشون میشه برات

صف کشیدنو کیف میکنی ...

اقا پسری که افتخارت اینه جلوی پای هر دختری می ایستی بهت پا میده

اقا پسری که دلت خوشه هر روز با یه زنگ دختر میری بیرون ...

اقا پسری که دلت خوشه موهای سیخ سیخت و ابروهای برداشتت

فکر میکنی دخترا بت نه نمیگن

بله با شمام
.
.
.
"""جنس ارزون زیاد مشتری داره"""

بخند

خیلی وقته چیزی ننوشتم! نه برای تو نه برای خودم..
خیلی وقته چیزی نخوندم ! نه برای تو نه برای خودم..
این روزا میگذرن و فقط گاهی به یادت می افتم, خیلی کمتر از گذشته , سهم تو از زندگی من خیلی کم شده..حسی برای فکر کردن نبود هر چی هم که بود , یه دنیا بی خیالی بود
از این جور نوشتن دیگه بدم نمیاد.
چون دیگه عشق تو نوشته هام نیست!(فاکتور لبخند)
اگه بخوام مثل گذشته بنوسم باید بگم:
از نبودنت,از نداشتنت,از این همه غروری که داشتی داغونم!
اما حالا دیگه اینطور نیست..
حالا دیگه همه کنارم هستند,جای خالیت حس نمیشه!
دیگه با این جمله ها کنار اومدم,بخونش:
تو نبودی
نیومدی
نیستی!
گاهی دلم می خواد فریاد بزنمو بهت بگم:
دیونه مغرور فکر میکنی کی هستی؟!
اما حالا به اون حرفا میخندم, مگه مهمه کی هستی؟!
قبلا تو دلیل تموم این نوشته ها و لحظه ها بودی!اما حالا فقط بخشی از خاطرات گذشته ای
گذشته ای که دیگه ازش رد شدیم
حالا کنار اومدم با نداشتنت, این نداشتن رو مثل همه باید ها قبول می کنم
به خار و مادر قسمت و سرنوشتم دیگه فحش نمیدم!
گذشته , گذشته! تو همیشه میتونی به دیونگی هام بخندی ..
خوب بخند! به من چه..!!

 

فلسفه ی زندگی مگسی


دیروز پس از یک هفته که مگسی در خانه ام می گشت، جنازه اش را روی میز کارم پیدا کردم.
 
یک هفته بود که با هم زندگی می کردیم. شبها که دیر می خوابیدم، تا آخرین دقیقه ها دور سرم می چرخید. صبح ها اگر دیر از خواب بیدار می شدم، خبری از او هم نبود. شاید او هم مانند من، سر بر کتابی گذاشته و خوابیده بود.
 
در گشت و گذار اینترنتی، متوجه شدم که عمر بسیاری از مگس های خانگی در دمای معمولی حدود ۷ تا ۲۱روز است.
 
با خودم... شمردم. حدود ۷ روز بود که این مگس را می دیدم. این مگس قسمت اصلی یا شاید تمام عمرش را در خانه ی من زندگی کرده بود. احساسم نسبت به او تغییر کرد. به جسدش که بی جان روی میز افتاده بود، خیره شده بودم.
 
غصه خوردم. این مگس چه دنیای بزرگی را از دست داده است. لابد فکر می کرده «دنیا» یک خانه ی ۵۰ متری است که روزها نور از «ماوراء» به درون آن می تابد و شب ها، تاریکی تمام آن را فرا می گیرد. شاید هم مرا بلایی آسمانی می دیده که به مکافات خطاهایش، بر او نازل گشته ام!
 
شاید نسبت آن مگس به خانه ی من، چندان با نسبت من به عالم، متفاوت نباشد.
 
من مگس های دیگر خانه ام را با این دقت نگاه نکرده ام. شاید در میان آنها هم رقابت برای اینکه بر کدام طبقه ی کتابخانه بنشینند وجود داشته.
 
شاید در میان آنها هم مگس دانشمندی بوده است که به دیگران «تکامل» می آموخته و میگفته که ما قبل از این که «بال» در بیاوریم، شبیه این انسان های بدبخت بوده ایم.
 
شاید به تناسخ هم اعتقاد داشته باشند و فکر کنند در زندگی قبلی انسان هایی بوده اند که در اثر کار نیک، به مقام «مگسی» نائل آمده اند.
 
شاید برخی از آنها فیلسوف بوده باشند. شاید در باره فلسفه ی زندگی مگسی، حرف ها گفته و شنیده باشند.
 
شاید برخی از آنها تمام عمر را با حسرت مهاجرت به خانه ی همسایه سر کرده باشند.
 
مگسی را یادم میآید که تمام یک هفته ی عمرش را پشت شیشه نشسته بود به امید اینکه روزی درها باز شود و به خانه ی همسایه مهاجرت کند.
 
مگس دیگری را یادم آمد که تمام هفت روز عمرش را بی حرکت بر سقف دستشویی نشسته بود. تو گویی که فکر می کرد با برخواستن از سقف، سقوط خواهد کرد. یا شاید از ترس اینکه بیرون این اتاق بسته ی محبوس، جهنمی برپاست.
 
بالای سر مگس مرده نشستم و با او حرف زدم:
 
کاش می دانستی که دنیا بسیار بزرگ تر از این خانه ی کوچک است.
 
کاش جرأت امتحان کردن دنیاهای جدید را داشتی.
 
کاش تمام عمر هفت روزه ی خود را بر نخستین دانه ی شیرینی که روی میز من دیدی، صرف نمی کردی.
 
کاش لحظه ای از بال زدن خسته نمی شدی، وقتی که قرار بود برای همیشه اینجا روی این میز، متوقف شوی.
 
آن مگس را روی میزم نگاه خواهم داشت تا با هر بار دیدنش به خاطر بیاورم که:
 
عمر من در مقایسه با عمر جهان از عمر این مگس نیز کوتاه تر است. شاید در خاطرم بماند که دنیا، بزرگتر و پیچیده تر از چیزی است که می بینم و می فهمم. شاید در خاطرم بماند که بر روی نخستین شیرینی زندگی، ماندگار نشوم.
 
نمی خواهم مگس گونه زندگی کنم. بر می خیزم. دنیا را می گردم و به خاطر خواهم سپرد که عمر کوتاه است و دنیا، بزرگ.
 
بزرگتر و متنوع تر از چیزی که چشمانم، به من نشان می دهد.