درک

احساس سوختن به تماشا نمی شود
 آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم.
 وقتی فردی سیراب باشه اگر آدم تشنه ای جلو چشمانش لهله بزنه نمی تونه عمق تشنگی اونو درک کنه!

احساس سرشار

باز كن از پاي زنجيرم
 كه بگريزم
 به دامانش بياويزم
 به او
 با اشك و خون گويم
 مرو,من بي تو ميميرم
 ولي من در ميان هاي هاي گريه خنديدم
 كه تو هرگز نداني
 بي تو يك تك شاخه ي عريان پاييزم
 دگر از غصه لبريزم
 و اينك دلا خو كن به تنهايي, كه از تنها بلا خيزدسعادت ان كسي دارد كه از تنها بپرهيزد
 خداوندا تو مي داني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است
 چه رنجي مي برد آن كس كه انسان است واز احساس سرشار است

داستان آموزنده

استادي در شروع کلاس درس ليواني پر از آب به دست گرفت و آن را بالا برد که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟
 شاگردان جواب دادند 50 گرم 100 گرم 150 گرم.
 استاد گفت من هم بدون وزن کردن نمي‌دانم دقيقاً وزنش چقدر است. اما سوال من اين است اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه اين طور نگه دارم چه اتفاقي خواهد افتاد؟
 شاگردان گفتند: هيچ اتفاقي نمي‌افتد.
 استاد پرسيد: خوب اگر يک ساعت نگه دارم چه اتفاقي مي افتد؟
 يکي از شاگردان گفت:دستتان کم کم درد مي گيرد.
 استاد گفت: حق با تو است حالا اگر يک روز تمام نگه دارم چه؟
 شاگرد ديگري جواب داد: دستتان بي حس مي شود و کارتان به بيمارستان خواهد کشيد.
 همه شاگردان خنديدند. استاد گفت: خيلي خوب است ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير کرده است؟
 شاگردان جواب دادند: نه.
 پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شوند در عوض چه بايد بکنم.
 شاگردان گيج شدند يکي از آنها گفت: ليوان را زمين بگذار.
 استاد گفت: دقيقاً مشکلات زندگي مانند همين است. اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد اشکالي ندارد اگر مدت طولاني تري به آن فکر کنيد به درد خواهد آمد. اگر بيشتر از آن نگه داريد فلجتان ميکنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود. فکر کردن به مشکلات زندگي مهم است اما مهم تر آن است در پايان هر روز پيش از خواب آنها را زمين بگذاريم به اين ترتيب تحت فشار نخواهيد بود و هر روز صبح سر حال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هر مسئله و چالشي که برايتان پيش مي آيد برآييد.
 دوست من يادت باشد که ليوان را همين امروز زمين بگذاريد زندگي همين است

دل همه آدما میشکنه

اولی که عاشقش میشی دلت رو میشکونه و میره.دومین کسی رو که میای دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده کنی دلتو بدتر میشکنه و میزاره می ره بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی که هیچ وقت نبودی.دیگه دوست دارم واست رنگی نداره...و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشکونی که انتقام خودتو ازش بگیریو اون میره با یکی دیگه........اینطوریه که دل همه آدما میشکنه

مگسی را کشتم

مگسی را کشتم
 نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است
 و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
 طفل معصوم به دور سر من میچرخید
 به خیالش قندم
 یا که چون اغذیهی مشهورش تا به این حد گندم

 ای دو صد نور به قبرش بارد؛مگس خوبی بود...من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد، آن مگسرا کشتم!!!

در میان اطراف میبینی مرا...

شهر من غربت ؛ دیارِ بی کسی

 اندکی پایینتر از دلواپسی


 چند متری مانده تا آوارگی

 ده قدم پایینتر از بیچارگی


 جنب یک ویرانه میپیچی به راست

 میرسی در کوچه ای کز آنِ ماست


 داخل بن بست تنهایی و درد

 هست منزلگاه چندین دوره گرد


 خسته و وامانده از این ماجرا

 در میان اطراف میبینی مرا...

آدم ها زمین خورده

آدم ها زمین خورده ، دو دسته هستند
 دسته اول اون هایی هستند که وقتی دستت رو به سمت شون دراز میکنی، میگیرن و بلند میشن
 ...
 دسته دوم
 آدمایی هستن که وقتی دستت به سمت شون دراز میشه
 اول کلی تشکر میکنن که مرسی به فکر منی
 اما نه دستت رو میگیرن که بلند بشن
 نه اینکه میگن
 " مرسی خودم میتونم"
 فقط صاف تو چشمات زُل میزنن
 بعد تو دلت می خواد همون دست دراز شده ت بشه یه سیلی بره سمت گوشش!!!
 ...
 ...
 دسته دومی های لعنتی

خط فاصله

معلم از همان اول میدانست که فاصله ها چقدر سیاه هستند
 به همین دلیل به خط فاصله می گفت خط تیره...!


تو را زمانی از دست دادم

تو را زمانی از دست دادم
 كه میان روزمرگی هایت گم شدم
 و تو فرصت آن را نداشتی
 كه دلتنگم باشی
 عجب از من
 تمام دلمشغولی ام تو بودی
 تمامی دقایقم با تو می گذشت
 در لابه لای دفتر خاطراتت به دنبال
 خود گشتم
 نبودم
 هیچ صفحه ای نشان از من نداشت
 برگه های خالی بسیار بودند
 پاك شده بودم
 از صفحه زندگیت.......

از زری جون

این شعرهای قشنگو دوست خوبم زری جون مالک وبلاگ دختر زبون دار واسم فرستاد منم گذاشتم تو خونه ی خودم تا همه بخونن


گاه دلتنـــــــگ مي شوم

دلتنگتر از همه دلتنــــــــــگي ها

گوشه اي مي نشيـــــــنم

و حســــــــرت ها را مي شمارم

و باختــن ها را،

و صداي شکســـــــــــــتن ها را...

نمي دانم من کدام اميــــــــد را نااميد کرده ام

و کدام خواهــــــــــــش را نشنيدم

و به کدام دلتنـــــــــگي خنديدم

که اين چنين دلتنــــــــــــــگم.



همین لحظه حاوی بهشت و دوزخ است . همه اش بستگی به تو دارد . اگر تو خوش باشی ، شاد باشی ، اگر عاشق زندگی باشی و آن را محترم بداری و جشن بگیری . در بهشت هستی ، اگر نتوانی شادمانی کنی ، اگر چنان زنجیرهای سنگینی برپا و دست داشته باشی که نتوانی با آهنگ زندگی به رقص در آیی ، آن وقت در دوزخ به سر می بری


یک زندگی را وقتی می شود با خوشبختی قرین دانست که شروعش با عشق باشد و ختمش با جاه طلبی

در شب سیاه

شب چه بی صداست

پشت ابر ها...ستارگان به خواب رفته اند

باز زوزه میکشد

شهر خلوت است و خانه ها

توی کوچه های ان به خواب رفته اند

ابر های تیره بسته اند

راه ماه را

برف هم چنان سفید میکند

لحظه های این شب سیاه را

در سکوت سرد شب....و من در انتظار هستم

در انتظار...

در انتظار چیز هایی که شاید هیچ وقت نیاید

ولی انتظار من به پایان نمیرسد

شاید او هیچ گاه نیاید...

و من در این یخبندان...قلبم سرد است و منتظرم که او بیاید و قلبم را گرم کند

ولی او...

هیچگاه نمیاید و من با قلبی سرد باز منتظرش میمانم...

کدامین چشمه سمی شد

کدامین چشمه سمی شد که اب از اب میترسد

وقتی حتی ذهن ماهیگیر از قلاب میترسد

گرفته دامن شب را سکوتی ان چنان مبهم

که اشک از چشم و چشم از پلک و پلک از خواب میترسد

هنوز مرا دوست داری؟

هر زمان که بخواهی از کنارت خواهم رفت

تا بفهمی چه باشم چه نباشم ، عاشقم

هر کجا باشم در قلبم خواهی ماند و به عشق تو،

با یاد تو، با عکسهای تو، با مهری که از تو در دلم جا مانده زنده خواهم ماند

تا زمانی که نفس میکشی ، نفس میکشم به عشق نفسهایت

که هر نفس آرامش من است ، هر نفس امیدی برای زندگی عاشقانه ی من است

وقتی نیستی گرچه سخت است سرکردن با اشکهایی که میرزد از چشمانم

اما این عشق تو است که به من شوق اشک ریختن را ،

شوق غم و غصه لحظه های دور از تو بودن ، شوق دلتنگی و انتظار را میدهد

این عشق تو است که به من فرصتی دوباره میدهد

میترسم ، میترسم ، میترسم ! یک سوال در دلم مانده که میترسم از تو بپرسم!

میخواستم بپرسم که : 

 هنوز مرا دوست داری؟     

شما            کدام              فلز                    هستید

توجه.............     توجه...........                                                                                                
شما            کدام              فلز                    هستید


خیلی
جالب.......................
ادامه نوشته

گام یه گام عاشق شوی

شاید بتوانیم از عشق به عنوان قدیمی‌ترین مفهوم بشری یاد كنیم و حتی ممكن است گاهی در حیوانات نیز رفتارهایی ببینیم كه بشود آنها را عشق تلقی كرد.
عشق از آن واژه‌هایی است كه ابهامات زیادی دارد و تعاریف بسیاری از آن كرده‌اند. یكی از مباحثی كه با عشق مطرح می‌شود، بحث دوست داشتن است و برخی این دو را یكی می‌دانند، ولی به نظر می‌رسد كه عشق چیزی فراتر و بیشتر از دوست داشتن باشد، چرا كه ما خیلی‌ها را دوست داریم اما عاشق آنها نیستیم و خیلی‌ها هم هستند كه نسبت به آنها كشش داریم ولی لزوما آنها را دوست نداریم و وقتی نیستند برای ما مهم نیست. به همین دلایل می‌توانیم بگوییم بین دوست داشتن و عشق تفاوت وجود دارد.

ادامه نوشته

یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود، اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم !
یکی داشت و یکی نداشت، اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم!
یکی خواست و یکی نخواست، اونی که خواست تو بودی اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم!
یکی آورد و یکی نیاورد، اونی که آورد تو بودی اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم !
یکی برد و یکی باخت، اونی که برد تو بودی اونی که دل به تو باخت من بودم!
یکی گفت و یکی نگفت، اونی که گفت تو بودی اونی که " دوست دارم " رو به هیچ کس جز تو نگفت من بودم!
یکی موند و یکی نموند، اونی که موند تو بودی اونی که بدون تو نموند من بودم...

هرچی بگی همونه

fantezy%20(37).jpg

هرچی بگی همونه

 فقط نگو دیگه تمومه

 هرچی بگی همونه

 منم یه عاشق دیوونه

 نگاه بكن تو چشمام

 بیا ببین كه غرق عشقه

 نمی دونم كدوم دست

 واسم جدایی رو نوشته

 فكر تو رفتن و قلبو سوزوندن و

 كار من انتظاره

 فقط نگو هرچی كه بود

 تمومه آخر كاره

 تو دلم خواستن تو بود و

 تو فكر تو فقط فكر جدایی

 یه روزی می آی می میمیرم

 اونوقت نمیاد ازم صدایی

 یه روزی قلب خسته ام

 تنها پناه تو بود

 بی خیال ما شدی

 لابد یه چیزی كم بود

 من كه همه هستی مو

 كردم فدای چشات

 لابد ازم می خوای كه

 این بار بیافتم به پات

تقصیر از ما نیست؛

049.jpg

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،
 دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…
 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
 باید آدمش پیدا شود!
 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…
شروع می‌کنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟
بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

دنیای این روزای من



دنیای این روزای من ، هم قد تن پوشم شده

 انقدر دورم از تو كه ، دنیا فراموشم شده

 دنیای این روزای من ، درگیر تنهاییم شده

 تنها مدارا میكنم ، دنیا عجب جایی شده

 هر شب تو رویای خودم ، آغوشتو تن میكنم

 آینده ی این خونه رو ،با شمع روشن میكنم

 در حسرت فرای تو ، تقویمم رو پر میكنم

 هر روز این تنهایی رو ، فردا تصور میكنم

 بد تنگه این روزای من ، حتی شبم تاریك نیست

 اینجا به جز دوری تو ،‌چیزی به من نزدیك نیست

ازه نخوا با تو بمونم.......

یه زخم كهنه روی بادم

 یه آسمون كه چشم به رام نیست

 به غیر واژه غریبی

 چیزی توی ترانه هام نیست

 حتی یه آینه پیش روم نیست

 كه اسممو یادم بیاره

 تهنا ترین مسافر شب

 تو خلوتم پا نمیزاره

 ازم نخواه با تو بمونم

 تو هیچی از من نمیدونی

 اگر بگم راز دلم رو

 تو هم كنارم نمی مونی

 دل من از نشاط عشقت

 از تو و از ترانه لبریز

 یه دنیا غم توی صدامه

 مثل سكوت تلخ پاییز

 من یه پرنده غریبی

 من از نژاد آسمونم

 میون این همه ستاره

 من یه شهاب بی نشونم

 ازه نخوا با تو بمونم.......

تونه چنانی که منم من نه چنانم که تویی


تونه چنانی که منم من نه چنانم که تویی

تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی

من همه در حکم توام تو همه در خون منی

گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی

با همه ای رشک پری چون سوی من برگذری

باش چنین تیز مران تا که بدانم که تویی

دوش گذشتی ز درم بوی نبردم ز تو من

کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تویی

چون همه جان روید و دل همچو گیاه خاک درت

جان و دلی را چه محل ای دل و جانم که تویی

ای نظرت ناظر ما ای چو خرد حاضر ما

لیک مرا زهره کجا تا به جهانم که تویی

چون تو مرا گوش کشان بردی از آن جا که منم

بر سر آن منظرهها هم بنشانم که تویی

مستم و تو مست ز من سهو و خطا جست ز من

من نرسم لیک بدان هم تو رسانم که تویی

زین همه خاموش کنم صبر و صبر نوش کنم

عذر گناهی که کنون گفت زبانم که تویی

ردپا

نفست چقدر شبیه مردمک چشمم دودو … می زند ترسیده ای ؟

خسته ای شبیه خودم؟

و هراسان شبیه ثانیه ها سنگین مثل دقیقه ها وساعتها را…

راستی قولهایت را به چه قیمت به عبور زمان فروخته ای؟

من هنوز کنار رد پای گذشته ایستاده ام

خودم را به خواب نبودنت می زنم

چشمهایم چقدر چرت می زنند

میان لالائی حقیقت کجای؟؟؟؟؟؟؟؟

این نبودنها به بودنم می خندی

عشقبازی به همین آسانی است

عشقبازی به همین آسانی است…
که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی
…رنگ زیبای خزان با روحی
…نیش زنبور عسل با نوشی
کارهمواره باران با دشت
برف با قله کوه
رود با ریشه بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با آهو،برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
وشب و روز و طبیعت با ما
عشقبازی به همین آسانی است


آدم هـا می آینـد زنـدگی می کننـد

آدم هـا می آینـد

زنـدگی می کننـد

می میـرنـد و می رونـد …

امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو

آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه

آدمی می رود امــا نـمی میـرد!

مـی مـــانــد

و نبـودنـش در بـودن ِ تـو

چنـان تـه نـشیـن می شـود

کـه تـــو می میـری

در حالـی کـه زنــده ای …

....

لباسهای تازه پوشیده ات رقیبان تازه منند ،
در خیال خامی اگر فکر کرده ای امشب با لباس می خوابی !

--------------------------------------------------

دیگر نمی گویم گشتم نبــــود نگرد نیست !

بگذار صادقانه بگویم
گشتیم ! اتفاقابود ! فقط مال ما نبود !
شما بگردید ! لابد مال شماست

-----------------------------------------------

هیچ انتظاری از کسی ندارم!

و این نشان دهنده ی قدرت من نیست!

مسئله ، خستگی از اعتماد های شکسته است

-----------------------------------------------------



عشق را ارزیابی مکن!

یک نـصــیحت .
دخترکم ،
هیچگاه پس از هم آغوشی هایت
عشق را ارزیابی مکن!
هیچ مردی
در رختخواب بد اخلاق نیست

پیرھنت

ھر تکه پیرھنت را که میدرم

فصلی گمشده می یابم


از سرگذشت جھان


انگار آنچه ما تاریخ می گفتیم


به اندازه ی عمر کبریتی بود


در طوفان


درونت به تن ھایی می رسم


تنھا


به چشمه ای که " آدم" نخستین جرعه مستی را آزمود


به سیبی که "حوا" را ھوایی کرد


تکه پاره ھای لباسھایت


بر زمین


یادواره ی جنگ ھای جھانیست


پیکر ھای بی جان میان دود


- من در اتاقی مه زده –


لب بر لب ھایت می گذارم


تا سرگذشت جھان را فراموش کرده باشم


و تنی ھمچون وطنی گردم


تنھا


کنار تن ھای درونت

بگذار تا میان بوسه هایم

بگذار تا میان بوسه هایم تیمار کنم خراش عمیق چنگال محبت سخت آدمها را برپیکرت
می خواهم یکبار هم عشق بازی با درد را تجربه کنم
می خواهم کام بگیرم از باکرگی دردآلود تن تو...

بلند ترین آرزوهایم

بلند ترین آرزوهایم

در ژرفای دستانت نیست میشوند


، دمی که تنگ در آغوشم میکشی


همان گاه که عاشق ترین قصیده نفست


تاریک ترین حفره های سکوتم را


بروشنی در می نوردد .


و از پس پشت رخوتی گریزپا


رایحه ای سخت دلفریب


خطوط مهربان سیمای تو را


بر رویاهای دور دست من


. به نقشی یادگار رج میزند


اینک منم !


که در ضیافت شراب و آتش


جام به خورشید می سایم


سایه بر ابر می گسترم


گام بر ستاره میکوبم و


. نیستی را کنایه میزنم


و تمامی هفت آسمان در شور فریادم به هلهله برخاستند


چون نام روشنت


. مرهم سیاه زخم گلویم گشت

بگذار قدری خود را از قید وبندها رها سازیم

بگذار قدری خود را از قید وبندها رها سازیم
بگذار برای لحظاتی تنهای تب دارمان
در هم پیچد و لذت تماسهای ملتمسانه را بچشد
آن هنگام که غرق در دریای وجود یکدیگریم
و بی شرمانه از تنهایمان بهر میجوییم
عشقمان صد چندان شده و این لحظه را
با لرزش و رقص تنمان بر روی یکدیگر چشن میگیریم .