درک
آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم.
وقتی فردی سیراب باشه اگر آدم تشنه ای جلو چشمانش لهله بزنه نمی تونه عمق تشنگی اونو درک کنه!
اولی که عاشقش میشی دلت رو میشکونه و میره.دومین کسی رو که میای دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده کنی دلتو بدتر میشکنه و میزاره می ره بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی که هیچ وقت نبودی.دیگه دوست دارم واست رنگی نداره...و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشکونی که انتقام خودتو ازش بگیریو اون میره با یکی دیگه........اینطوریه که دل همه آدما میشکنه

معلم از همان اول میدانست که فاصله ها چقدر سیاه هستند
به همین دلیل به خط فاصله می گفت خط تیره...!
گاه دلتنـــــــگ مي شوم
دلتنگتر از همه دلتنــــــــــگي ها
گوشه اي مي نشيـــــــنم
و حســــــــرت ها را مي شمارم
و باختــن ها را،
و صداي شکســـــــــــــتن ها را...
نمي دانم من کدام اميــــــــد را نااميد کرده ام
و کدام خواهــــــــــــش را نشنيدم
و به کدام دلتنـــــــــگي خنديدم
که اين چنين دلتنــــــــــــــگم.
همین لحظه حاوی بهشت و دوزخ است . همه اش بستگی به تو دارد . اگر تو خوش باشی ، شاد باشی ، اگر عاشق زندگی باشی و آن را محترم بداری و جشن بگیری . در بهشت هستی ، اگر نتوانی شادمانی کنی ، اگر چنان زنجیرهای سنگینی برپا و دست داشته باشی که نتوانی با آهنگ زندگی به رقص در آیی ، آن وقت در دوزخ به سر می بری
شب چه بی صداست
پشت ابر ها...ستارگان به خواب رفته اند
باز زوزه میکشد
شهر خلوت است و خانه ها
توی کوچه های ان به خواب رفته اند
ابر های تیره بسته اند
راه ماه را
برف هم چنان سفید میکند
لحظه های این شب سیاه را
در سکوت سرد شب....و من در انتظار هستم
در انتظار...
در انتظار چیز هایی که شاید هیچ وقت نیاید
ولی انتظار من به پایان نمیرسد
شاید او هیچ گاه نیاید...
و من در این یخبندان...قلبم سرد است و منتظرم که او بیاید و قلبم را گرم کند
ولی او...
هیچگاه نمیاید و من با قلبی سرد باز منتظرش میمانم...

کدامین چشمه سمی شد که اب از اب میترسد
وقتی حتی ذهن ماهیگیر از قلاب میترسد
گرفته دامن شب را سکوتی ان چنان مبهم
که اشک از چشم و چشم از پلک و پلک از خواب میترسد

هر زمان که بخواهی از کنارت خواهم رفت
تا بفهمی چه باشم چه نباشم ، عاشقم
هر کجا باشم در قلبم خواهی ماند و به عشق تو،
با یاد تو، با عکسهای تو، با مهری که از تو در دلم جا مانده زنده خواهم ماند
تا زمانی که نفس میکشی ، نفس میکشم به عشق نفسهایت
که هر نفس آرامش من است ، هر نفس امیدی برای زندگی عاشقانه ی من است
وقتی نیستی گرچه سخت است سرکردن با اشکهایی که میرزد از چشمانم
اما این عشق تو است که به من شوق اشک ریختن را ،
شوق غم و غصه لحظه های دور از تو بودن ، شوق دلتنگی و انتظار را میدهد
این عشق تو است که به من فرصتی دوباره میدهد
میترسم ، میترسم ، میترسم ! یک سوال در دلم مانده که میترسم از تو بپرسم!
میخواستم بپرسم که :
هنوز مرا دوست
داری؟ 






شاید بتوانیم از عشق
به عنوان قدیمیترین مفهوم بشری یاد
كنیم و حتی ممكن است گاهی در حیوانات نیز رفتارهایی ببینیم كه بشود آنها را
عشق تلقی كرد.
عشق از آن واژههایی است كه ابهامات زیادی دارد و
تعاریف بسیاری از آن كردهاند. یكی از مباحثی كه با عشق مطرح میشود، بحث
دوست داشتن است و برخی این دو را یكی میدانند، ولی به نظر میرسد كه عشق
چیزی فراتر و بیشتر از دوست داشتن باشد، چرا كه ما خیلیها را دوست داریم
اما عاشق آنها نیستیم و خیلیها هم هستند كه نسبت به آنها كشش داریم ولی
لزوما آنها را دوست نداریم و وقتی نیستند برای ما مهم نیست. به همین دلایل
میتوانیم بگوییم بین دوست داشتن و عشق تفاوت وجود دارد.

یکی بود یکی نبود، اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من
بودم !
یکی داشت و یکی نداشت، اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو
نداشت من بودم!
یکی خواست و یکی نخواست، اونی که خواست تو بودی اونی که
بی تو بودن رو نخواست من بودم!
یکی آورد و یکی نیاورد، اونی که آورد تو
بودی اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم !
یکی برد و یکی
باخت، اونی که برد تو بودی اونی که دل به تو باخت من بودم!
یکی گفت و
یکی نگفت، اونی که گفت تو بودی اونی که " دوست دارم " رو به هیچ کس جز تو
نگفت من بودم!
یکی موند و یکی نموند، اونی که موند تو بودی اونی که بدون
تو نموند من بودم...
هرچی بگی همونه
فقط نگو دیگه تمومه
هرچی بگی همونه
منم یه عاشق دیوونه
نگاه بكن تو چشمام
بیا ببین كه غرق عشقه
نمی دونم كدوم دست
واسم جدایی رو نوشته
فكر تو رفتن و قلبو سوزوندن و
كار من انتظاره
فقط نگو هرچی كه بود
تمومه آخر كاره
تو دلم خواستن تو بود و
تو فكر تو فقط فكر جدایی
یه روزی می آی می میمیرم
اونوقت نمیاد ازم صدایی
یه روزی قلب خسته ام
تنها پناه تو بود
بی خیال ما شدی
لابد یه چیزی كم بود
من كه همه هستی مو
كردم فدای چشات
لابد ازم می خوای كه
این بار بیافتم به پات
دوستت دارمها را
نگه میداری برای روز مبادا،
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
این
جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید
همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش
پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی
دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با
خودت بِکشیاش…
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت
کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را
داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت
که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ
بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد
برای
یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج
میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله
میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها!
سواستفاده
کردن به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار
صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را
به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.
یه زخم كهنه روی بادم
یه آسمون كه چشم به رام نیست
به غیر واژه غریبی
چیزی توی ترانه هام نیست
حتی یه آینه پیش روم نیست
كه اسممو یادم بیاره
تهنا ترین مسافر شب
تو خلوتم پا نمیزاره
ازم نخواه با تو بمونم
تو هیچی از من نمیدونی
اگر بگم راز دلم رو
تو هم كنارم نمی مونی
دل من از نشاط عشقت
از تو و از ترانه لبریز
یه دنیا غم توی صدامه
مثل سكوت تلخ پاییز
من یه پرنده غریبی
من از نژاد آسمونم
میون این همه ستاره
من یه شهاب بی نشونم
ازه نخوا با تو بمونم.......

تونه چنانی که منم من نه چنانم که تویی
تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی
من همه در حکم توام تو همه در خون منی
گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی
با همه ای رشک پری چون سوی من برگذری
باش چنین تیز مران تا که بدانم که تویی
دوش گذشتی ز درم بوی نبردم ز تو من
کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تویی
چون همه جان روید و دل همچو گیاه خاک درت
جان و دلی را چه محل ای دل و جانم که تویی
ای نظرت ناظر ما ای چو خرد حاضر ما
لیک مرا زهره کجا تا به جهانم که تویی
چون تو مرا گوش کشان بردی از آن جا که منم
بر سر آن منظرهها هم بنشانم که تویی
مستم و تو مست ز من سهو و خطا جست ز من
من نرسم لیک بدان هم تو رسانم که تویی
زین همه خاموش کنم صبر و صبر نوش کنم
خسته ای شبیه خودم؟
و هراسان شبیه ثانیه ها سنگین مثل دقیقه ها وساعتها را…
راستی قولهایت را به چه قیمت به عبور زمان فروخته ای؟
من هنوز کنار رد پای گذشته ایستاده ام
خودم را به خواب نبودنت می زنم
چشمهایم چقدر چرت می زنند
میان لالائی حقیقت کجای؟؟؟؟؟؟؟؟
این نبودنها به بودنم می خندی

آدم هـا می آینـد
زنـدگی می کننـد
می میـرنـد و می رونـد …
امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو
آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه
آدمی می رود امــا نـمی میـرد!
مـی مـــانــد
و نبـودنـش در بـودن ِ تـو
چنـان تـه نـشیـن می شـود
کـه تـــو می میـری
در حالـی کـه زنــده ای …
لباسهای تازه پوشیده ات رقیبان تازه منند ،
در خیال خامی اگر فکر کرده ای امشب با لباس می خوابی !

--------------------------------------------------
دیگر نمی گویم گشتم نبــــود نگرد نیست !
بگذار صادقانه بگویم
گشتیم ! اتفاقابود ! فقط مال ما نبود !
شما بگردید ! لابد مال شماست
-----------------------------------------------



بلند ترین آرزوهایم
در ژرفای دستانت نیست میشوند
، دمی که تنگ در آغوشم میکشی
همان گاه که عاشق ترین قصیده نفست
تاریک ترین حفره های سکوتم را
بروشنی در می نوردد .
و از پس پشت رخوتی گریزپا
رایحه ای سخت دلفریب
خطوط مهربان سیمای تو را
بر رویاهای دور دست من
. به نقشی یادگار رج میزند
اینک منم !
که در ضیافت شراب و آتش
جام به خورشید می سایم
سایه بر ابر می گسترم
گام بر ستاره میکوبم و
. نیستی را کنایه میزنم
و تمامی هفت آسمان در شور فریادم به هلهله برخاستند
چون نام روشنت
. مرهم سیاه زخم گلویم گشت
