در شب سیاه
شب چه بی صداست
پشت ابر ها...ستارگان به خواب رفته اند
باز زوزه میکشد
شهر خلوت است و خانه ها
توی کوچه های ان به خواب رفته اند
ابر های تیره بسته اند
راه ماه را
برف هم چنان سفید میکند
لحظه های این شب سیاه را
در سکوت سرد شب....و من در انتظار هستم
در انتظار...
در انتظار چیز هایی که شاید هیچ وقت نیاید
ولی انتظار من به پایان نمیرسد
شاید او هیچ گاه نیاید...
و من در این یخبندان...قلبم سرد است و منتظرم که او بیاید و قلبم را گرم کند
ولی او...
هیچگاه نمیاید و من با قلبی سرد باز منتظرش میمانم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۰ ساعت 13:25 توسط سکوت
|