بلند ترین آرزوهایم

در ژرفای دستانت نیست میشوند


، دمی که تنگ در آغوشم میکشی


همان گاه که عاشق ترین قصیده نفست


تاریک ترین حفره های سکوتم را


بروشنی در می نوردد .


و از پس پشت رخوتی گریزپا


رایحه ای سخت دلفریب


خطوط مهربان سیمای تو را


بر رویاهای دور دست من


. به نقشی یادگار رج میزند


اینک منم !


که در ضیافت شراب و آتش


جام به خورشید می سایم


سایه بر ابر می گسترم


گام بر ستاره میکوبم و


. نیستی را کنایه میزنم


و تمامی هفت آسمان در شور فریادم به هلهله برخاستند


چون نام روشنت


. مرهم سیاه زخم گلویم گشت