(اگر سهراب سپهري در زمان ما دانشجوها بود )
: اهل دانشگاهم، رشته ام علافيست، جيب هايم خاليست، پدري دارم ، حسرت يک شب خواب.
دوستاني همه از دم ناباب!
و خدايي که مرا کرده جواب،
اهل دانشگاهم، قبله ام استاد است،جانمازم نمره.
خوب ميفهمم سهم آينده ي من بيکاريست!!!
من ندانم که چرا ميگويند: مرد تاجر خوب است و مهندس بيکار،
و چرا در وسط سفره ي ما مدرک نيست...
چشم هارا بايد شست،جور ديگر بايد ديد،
بايد از مردم دانا ترسيد...
بايد از قيمت دانش ناليد و به آنها فهماند که من اينجا فهم را فهميدم،
من به گور پدر علم و هنر خنديدم ;))