چه بیـهوده اختراع شـُد ... « سـَم » !
« شکنجـه » !
« تیـغ » ،
« چوبـه دار » ،
و امثـالِ این ها ...
.
.
.
.

وقتی یک خاطِره ،

می تواند :
نفست را بند بیاورد
زمین گیرت کند
تُرا به گریه بیندازد
خونـَت را به جوش بیـاورد و ...

می شنوی ...؟

این سکوتـِ هولـناک را ...؟

قـَلبَم از کار افتـاد

وقتی یـادم آمد :
چـه آسان با دیگـری بودی ؛
وقتی من
دیگر با تو نبـودَم ...