میرویم و میگذربم و اشكهایمان روان است

شاید در گوشه ای از دلمان سیاهی پنهان است

می گرییم بر سر سنگی سرد گاهی می خندیم بر آهی گرم

روزها فریب می دهیم و شب ها دروغ هایمان را شمارش میكنیم

روزها نقاب می زنیم و شبها برای نقابمان شادی میكنیم

كاش كلامی كه گفت دوستت دارم از روی صداقت بود

كاش این همان معنی واقعی كلام بود

كاش دستی كه مینوشت همان زبان ساده دلمان بود