فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی می کرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه ی انگوری به او داد و گفت : اگر تو خدا هستی ،پس این خوشه را به طلا تبدیل کن !
فرعون یک روز از او مهلت خواست . شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بی اندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا درآورد . فرعون پرسید : کیستی ؟ ناگهان دید ... . . که شیطان وارد شد . شیطان گفت :خاک بر سرخدایی که نمیداند پشت درکیست ! پس وِردی بر خوشه ی انگور خواند و خوشه ی انگور طلا شد . بعد خطاب به فرعون گفت : من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم ،آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی ..؟!
پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت : چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی ؟ شیطان پاسخ داد : زیرا می دانستم که از نسل او همانند تویی به وجود می آید !
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 22:46 توسط سکوت
|
سلام.... اینجارو ساختم واسه ی تنهاییام شادیام غمم
من سکوت متولد69/08/17 صادره از یه جای
تو این کره ی خاکی هستم ========================= زن عشق می كارد و كینه درو می كند... دیه اش نصف دیه توست.. می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی...... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی و تو... او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی... او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد... او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر .....