خاطره شنیدنی اکبر عبدی از حسین پناهی که خواندن آن خالی از لطف نیست.
عبدی میگوید: یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. حسین از ماشین پیاده شد بدون کاپشن.
گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما میخوری؟! کاپشن خوشگلت کو ؟
گفت: کاپشن قشنگی بود، نه؟ گفتم: آره
گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. من فقط دوستش داشتم...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 0:45 توسط سکوت
|
سلام.... اینجارو ساختم واسه ی تنهاییام شادیام غمم
من سکوت متولد69/08/17 صادره از یه جای
تو این کره ی خاکی هستم ========================= زن عشق می كارد و كینه درو می كند... دیه اش نصف دیه توست.. می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی...... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی و تو... او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی... او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد... او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر .....