♥ღ♥تنهایی سکوت♥ღ♥
تا میلادم 1 روز دیگه مونده
همه می خوان تبریک بگن همهمی خوان جشن بگیرن همه می خوان کادو بهم بدن می خوان شادم کنن
اما من............... من از این روز متنفرم هرسال این موقعه دوست دارم مرده از شکم مادر بیرون میامدم
آخه چرا من باید متولد میشدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قبلا مثلا 3 4 سال پیش شایدم بیشر همیشه به خدا می گفتم مگه نمی گن تو حرفارو گوش میدی
مگه نمیگن تو جواب میدی پس کو همه دروغ می گن تا جایی رسیدم که می گفتم خدایی نیست ان فقط
زاده ی توهم ما آدماس اگه هست پس کو کجاس بیاد بگه چرا منو خلق کرد
من می خوام تو این ارسال از خودم بگم از مشکلاتم از همه ی حرفهایی که تو کل زندگیم تو گلوم بود
من یک عمر حرفهای همرو با جونو دل گوش دادم اما خودم همیشه ساکت بودم چون نمی تونستم بگم
میدونم همه مشکل دارن کم زیاد حل شدنی حل نشدنی میدونم آدمای زیادی حسرت منو می خورن
میدونم باید خدارو شکر کنم تا قهرش نگیره همه ی اینارو میدونم اما ممنم به خدا آدمم
منم دخترم منم احساس دارم همیشه احساسمو سرکوب کردم تا به کسی وابسته نشم
همیشه خشن بودم تو خودم بودم تا کسی از من هوشش نیاد اما چه سود همه چی عکس عمل کرد
میدونم الان یکی این نوشته رو می خونه میاد میگه منکه همیشه خواستم گوشت باشم تو نخواستی
منکه همیشه گفتم تغییر کن تو نکردی و 1000تا از این حرفها که من نمیدونم چی بگم
الان که دارم مینویسم اصلا حال ندارم جشن روز تولدمو کنسل کردم حوصله ی خودمو هم ندارم
همیشه بزرگترین آرزوم این بود که تو روز میلادم چشمام بسته بشه نمیدونم بالاخره اینجوری میشه یا نه
هرچند میدونم برم تو خاک میسوزم چون خدا اونقدم که میگن عادل نیست به خودش قسم نیست
اگه بود چرا باید چیزی که از خودش دمیدرو ببره عذاب بده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بیخیال از کجا رسیدم به کجا
از کسی که میادو اینو میخونه می خوام بفهمه که چیزی نمیتوه منو تو روز تولدم خوشحالم کنه این دیدن
نه تنها که خوب نمیشه بلکه از دماغ همه در میاد پس خودشو ناراحت نکنه خواهش
دیگه چشمام از گریه نمیبینه دستمامم میلرزه بعدا ادامه میدم
بای