♥ღ♥تنهایی سکوت♥ღ♥
سلام..........
متولد شدم آره بدنیا اومدم
واییییییییییییییییییی چه ذوقی داره میکنه مامانم بعد از مشقت و زور زیاد و 9ماه حمل منو دید
بابام چقدر خوشحال میگه سالم خدارو شکر همه میگن اخی چه نازه
خواهرم و دخترخاله ام خوشحال که دختذه اخجون داداشمو پسرخاله ام ناراحت که چرا پسر نیستم
هرکی یه چیزی میگه درمورد من که تازه اومدم
و اما...............گذشت سالها گذشت پایزها اومدنو رفتن تا من شدم اینی که الان دارممینویسم
شب تولدمه دارم گریه میکنم حوصله ی هیچکسی حتی خودمو ندارم نمیدونم چی بگم
موندم چرا زنده هستم به خودم میگم سکوت 1سال دیگه هم گذشت الان شدی 22 همه میگن من
چقدر خوبم دوستم تو شخصیت من موندن حسرت می خورن چرا مثل من نیستن دوستای جنس
مخلفم میگن چرا اینجوری هستم اینکه نشد شخصیت دخترونه
الان یه شباهتی داره به اون موقعه که بدنیا گریه کردم چون بدیهاشو همون بدو تولد فهمیدم
اونم اینه که الانم هرکی داه یه چیزی میگه اینجوریم اونجوریم
نمیدونم چرا اینقدر چرا تو ذهنم هست که خودمم دیگه شدم مثل علامت سوال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
همه دوست دارن روز تولدشون کادو بگیرن تبریک بشنون جشن بگیرن اما من دوست دارم سیاه بپوشم
تو تنهاییام بمونم
دوست داشتم الان بارونمیزد من تنها بودم زیرش دد میزدم می گفتم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا
کجایییییییییییییییییییییییییییییییی می گفتم من بریدم دیگه طاقت ندارممممممممممممم
خدایا چرا اومدم چراحالا که اومدم دختر اومدم حدایا چرا محکومم کردیبه ضعیفه بود؟؟؟؟؟؟؟
نمیدونم به خدایی خودت دیگه نمیدونم
مثل احمقا خودم به خودم میگم سکوت میلادت تسلیت