سلام..........

امتحانمو با موفقیت پاس کردم رفت پی کارش خوشحالم

اما یه توضیح در مورد این مطالب که پست کردم این مطالب اصلا الان با روحیم یا افکارم سازگار نیست

اینارو باید تو اونکی .

وب لاگم میزدم یعنی من نه اونیکه من به خاطر اون این پست هارو زدم باید میزد

حالا یه داستان کوتاه می گم

.

.



یکی بود یکی نبود یه پسری عاشق یه دختر شد باهم دوست شدن پسره می خواست دختره خانومش بشه

اما دختره بع از تقریبا 15 16 ماه گفت برو نمی خوامت با هم نمی سازیم تفاهم نداریم ا اینجور حرفها

پسره گریه کرد فقط ازش خواست تا روز تولدش که باهاش بمونه بعدش میره اما دلش همیشه مییمونه

دختره نمیدونه پسره می خواد چیکار کنه نگرانه اما کاری نمیتونه بکنه چون دیگه خسته شده

دختره همیشه می خواست پسره پیشرفت کنه اما پسره همیشه می خواست به خاطر دختره پیشرفت کنه

و همینم بالاخره باعث جدای شد

دختره  نشون نمیده اما ناراحت اما کاری نمیتونه بکنه چون اهل دروق تظاهر نیست دختره دیگه پسررو نمیخواد

الانم که 7/9/90  هست پسره تا 16/9/90 امید داره که دختره برگرده اما دختره خوب می دونه که بر

نمیگرده

نمیدونم چرا دارو ان داستارو مینویسم

اما می خوام از اینجا بهش بگم که زندگی ارزش این همه ناراحتیو نداره پس کاره احمقانه ای نکن

که همرو یه عمر  درگیر کنی

امیدوارم که هرجایی هست شاد سالم موفق باشه و به حرفی که زدم و خواسته ام به عنوان آخرین

خواسته فکر کنه و اهمیت بده

بای