دیروز پس از مردن آدم برفی

شد آب تمام تن آدم برفی


امروز دوباره کودکی را دیدم


سرگرم به جان دادن آدم برفی


او دکمه ی چشمهای زیبایش را


می دوخت به پیراهن آدم برفی


او شال ندارد نه! ولی دستش را


انداخته بر گردن آدم برفی


خورشید طلوع کرد کودک برداشت


آهسته سر از دامن آدم برفی


هی برف به آفتاب می زد میگفت


برگرد برو دشمن آدم برفی