دَسـت خـودت نیــست زَن كـه باشی

گـاهی رَهایَش میكـُنی و پُشت سـَرش آب میـریزی


و قـِناعَت میكُنی به رویای حضورَش


بـه اُمیـد اینكـه او خـوشبـَخت باشـَد


دَسـت خـودت نیــست زَن كـه باشی


هـَمه دیوانِگی های عـآلــَم را بَلدی . . .