آغوش مادرم
از بچگی ،
از آنوقت که دنیا آمدم،
از آدمهای اطرافم به شدت میترسیدم . .
سال به سال گذشت، ترسم ریخت..
... بیهوده ریخت ! !
گذشت . . .
بعدها، همانها که در بچگی با گریه به آغوششان میرفتم ،
همانها که مرا به زور به آغوش میگرفتند، راحت زمینم زدنند . ! ~
کاش جز آغوش مادرم، به آغوشی اعتماد نمیکردم
از آنوقت که دنیا آمدم،
از آدمهای اطرافم به شدت میترسیدم . .
سال به سال گذشت، ترسم ریخت..
... بیهوده ریخت ! !
گذشت . . .
بعدها، همانها که در بچگی با گریه به آغوششان میرفتم ،
همانها که مرا به زور به آغوش میگرفتند، راحت زمینم زدنند . ! ~
کاش جز آغوش مادرم، به آغوشی اعتماد نمیکردم

+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 17:44 توسط سکوت
|