از بچگی ،
از آنوقت که دنیا آمدم،
از آدمهای اطرافم به شدت میترسیدم . .

سال به سال گذشت، ترسم ریخت..

... بیهوده ریخت ! !

گذشت . . .

بعدها، همانها که در بچگی با گریه به آغوششان میرفتم ،
همانها که مرا به زور به آغوش میگرفتند، راحت زمینم زدنند . ! ~

کاش جز آغوش مادرم، به آغوشی اعتماد نمیکردم