خیره می‌شوم به تبرهایی که

در خواب‌اشان به سوی گردن‌‌ها روانه‌‌اند


و از دشتِ غربت‌‌ام،


یارانِ دیروزم را می‌‌خوانم،


و گردن‌‌ام را هراسان لمس می‌‌کنم
در این کابوس، دست‌هاشان همانی‌‌ست که تبرها را می‌‌برند.