کابوس
خیره میشوم به تبرهایی که
در خواباشان به سوی گردنها روانهاند
و از دشتِ غربتام،
یارانِ دیروزم را میخوانم،
و گردنام را هراسان لمس میکنم
در این کابوس، دستهاشان همانیست که تبرها را میبرند.
در خواباشان به سوی گردنها روانهاند
و از دشتِ غربتام،
یارانِ دیروزم را میخوانم،
و گردنام را هراسان لمس میکنم
در این کابوس، دستهاشان همانیست که تبرها را میبرند.

+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 23:9 توسط سکوت
|