کودکان درنیزاربازی می کردند.

لیلا چشم گرفت.


بقیه شادی کنان درهر کناری قایم شدند.


لیلا شروع کرد به شمردن...


یک...دو...سه...


چشمان زیبایش را بازکرد...


خونابه بود وتکه های بدن پراکنده...


هلیکوپتر آپاچی دور می شد...