دوسـِت دارم...
دســت هـایـم را مـحڪم تـر از هـمـیشه
حصــــار می ڪنم بـر انـدام مـــ♥ـــردانـه ات
خـــودم را چـنـان در آغـوشـت رهـــا می ڪنم
ڪہ گــــویـی
آن روز ڪه خـدا مـا را از بـهـشت رانـد...
نـقـشـه اش ایـن بـود ڪه مـیان جهنـــم و زمیــن
آغـوش تـو رویــایی تـر از هـر بـهـشتــی
سهـم دسـت هـــایـم شــود...
دوسـِت دارم...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 21:12 توسط سکوت
|